ارومم کن

کاملا خصوصی


...

گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد

، میتوان بغض کرد ،

میتوان بارید

گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد ،

میتوان آسمان داشت ،

میتوان آبی شد

اما گاهی دور از چشم گذشته نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد . . .


چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393  توسط نیمه ی من  |

 

بدرقه لازم ندارم...

 
بدتر از رفتن
گندی ست که
 انسانها به باور
یکدیگر میزنند
...
 ﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﺷﺪﻡ ﻧﻪ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﻧﻪ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻡ ﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪﻩ
ﻧﻪ ﺩﻟﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺭﻩ
ﻓﻘﻂ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺩ ﮔﻨﺪ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺑﺮﻩ !!!
 
 
 
 
 
 
 
 
از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

                   از اوراق سپید آموختم

آیا سکوت

               روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت  

                       مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ   

           خونسرد ترین واژه ها نیست؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم

شبی-شاید امشب-

زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

                             بر حواس پنج گانه ام

                                                     خال خواهم کوفت.

و هم زمان

           پایین آخرین برگ خاطراتم 

                                        خواهم نوشت: 

                                                         پـــــــــایــــــــــــان   

 

 

File:The-end.jpg

 

 

 


دوشنبه پنجم خرداد 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...

 

 

.
فراموش كار شده ام
تمام نبودن هايت را بهانه مي گيرم
بي تابي مي كنم
آه مي كشم…

 

و بعد از اين همه
وقتي رو به روي مني
همه چيز از يادم مي رود
جز همان دلهره هاي لعنتي
اضطراب هاي لجن گرفته
آزارم مي دهند
وقتي تو اين جايي

 

2.
فهميده اي كه تازگي ها
چه قدر مي ترسم كه بيش تر از چند ثانيه
در چشمان ت خيره بمانم

 

به قول فروغ :
"سهم من آسماني ست
كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد. "

 

و سهم من حالا
ماه ي ست كه آويختن شرم م آن را از من مي گيرد

 

3.
دلهره ها كه گاهي فراموش مي كنند مرا
يا شايد هم من آن ها را
دل م مي سوزد
به حال اين روزها
كه وقت ديوانه بازي نيستند

 

دلهره ها كه باز مي گردند
طعنه مي زنند به هرچه ترحم است!‌
ديوانگي در زده از راه نمي رسد !

 

4.
دارم كم كم بارم را مي بندم
به آخرين جمله اي كه برايم ترجمه كردي فكر مي كنم
وقتي دارم خودم را تنها جا مي گذارم
روي اين صندلي سخت چوبي رو به روي تو
و مي روم !...

 

۵.

چند ثانيه ام تمام شد

ديگر نمي توانم خيره بمانم به چشمان ت
نگاه م پرواز مي كند !

 

امروز خیلی خوش گذشت


جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...

 

بی شعور ترین موجود دنیا
دل منه!
روزی هزار تا دلیل و منطق میارم براش؛ اروم میشه
اما...
باز دم دمای شب که میشه،
میپرسه؛
.
.
چرا؟


یکشنبه هفدهم فروردین 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...


چه اشتباه فاحشی !!! او عشق من بود و من تجربه او …


Photo: ‎چه اشتباه فاحشی !!! او عشق من بود و من تجربه او …‎

روزهایی را که تو نیستی ،
.
.
.
.
.
حیفم می آید زندگی کنم . .



یکشنبه هفدهم فروردین 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...


و تو
میروی
بی من
که گره بزنی
سبزه ی تمام خاطره هامان را
و دور کنی از خودت
تمام مرا
سیزده فرصت خوبی است
برای دور کردن نحسی

چون من...


چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...


نگاهت می کنم

نگاهم می کنی

چه موسیقی ِ بیهوده ای

وقتی که لب هایمان نمی رقصند


یکشنبه دهم فروردین 1393  توسط نیمه ی من  |

 

جاي هيچکس را هيچکس ديگر نميتواند پر کند !



آن روز ها؛ تو و بوسه های داغ.....

این روز ها؛ من و داغ بوسه ها...


Photo: Wish you a very happy birthday
May life lead you 2 great happiness
success and hope dat
all your wishes comes true!
enjoy your day.



یکشنبه سوم فروردین 1393  توسط نیمه ی من  |

 

...


سال تحویل شد و من
تمام دلتنگیهایم را
به جای تو
در آغوش می کشم
چقدر جایت میان بازوانم خالیست
اینک میزنم

 به سلامتی خودم

که مو قع سال تحویلم

کسی تحویلش نگرفت....



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...

نه انتظار کسی را میکشم
نه عاشقم
نه پایبند درختی
حال و حوصله ام خسته است
وازه کم اورده ام
نمی دانم این تاوان کدامین کناه من است که سنگینی پاهایم شده است
دمر می افتم روی تنهایی ام و اعتماد بالا می اورم
سادگی را از تنم بیرون می اورم
ایینه دیگر مرا بخاطر نمی اورد

شده ام مشتی شعر

خاک جوانی ام را می پوشاند

 گاهی باید چمدان وابستگی را بر داشت
این لباس های کهنه را که شکل اغوش توست کند از این تن خسته
دلتنگی ها را گذاشت پشت در
عطر یاد تو را سپرد به باد
دلبستگی ها را به گردن اویخت
و ارام از اینجا رفت
کمی شهامت می خواهد
خواهمش یافت




پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

شعرهایم را نخوان ، آرایشت بهم می ریزد ...

تو هم مال من نبوده ای بانو
من فقط خیال کرده بودم که عشق
جز در شعر های من و ما
جای دیگری هم باید باشد
جایی مثل اغوش تو
جایی چون نگاه مهربانت به گاه دروغ گفتن
تو هرگز نمی دانستی که عشق چیزی نیست
که تنها با یک عادت کوچک بشود سراغش را گرفت
شاید همه ی ما فقط دنبال گمشده های خود در دیگرانیم
وبی گمان این معنی عشق نیست
عاشق که باشی حساب و کتاب و شرط و شروط از یادت میرود
بی دلیل و بهانه دوست میداری
بی هیچ سببی
چرتکه نمی شناسد عشق
ما عاشق نیستیم
فقط شعر عاشقانه دوست داریم
عشق چیزی فراتر از عظمت کوچک ماست بانو



من در تو معنا می یافتم
دیده میشدم
ولی حالا...
خسته تر از انم که تو را به مهمانی جمله هایم دعوت منم
راحت باش با تنهاییم...
دست نوازشگر شعر مرا بگیر


رها شو

دراغوش

واژه های تو سری خورده ام

من دیگر نام مقدس تو را

الوده ی این همه اغوش های سرد

از سر عادت نخواهم کرد

فاصله ی دردناکی میان من

"و" درک تو هست

ما ایجا سر جمع بی کسیم
بگذار دردها روح ما را بزرگ کنند
اغاز شو که وقتی تو اغاز شوی
این خیابانهای منتهی به حماقت تمام می شوند
شاید کمی باید فاصله گرفت
وقتی دلیلی نیست
حرفی نیست
شعری هم نیست که تو را عاشق کند

ساده بود ستایش گلی و چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را باید اب داد...
در یک غروب تلخ
دیگر نخواهم از تو گلی یا دلی گرفت
میدانی…
درد دل نمیکنم..!
زخمی که از عصب بگذرد..
دیگر درد ندارد!

بی خودی در واژههایم سرک نکش

این شعر دیگر برای هیچکس نیست
این عاشقانه های تلخ را به دلم تقدیم میکنم
به نداشته هایم ....
به ارزوهایم....
به خودم....
چرا که هیچکس مرا بخاطر خودم نخواست
بگو که این چه دوست داشتنیست ؟
تا انجا دوس داشتنی بودم
که احساس شاعرانه ام خواست مال تو باشم
میخواستم چیزی بگویمت
میخواستم شعری بگویمت
وقتی که چشم ها سخنی برای گفتن ندارن
 من برای که شعر بخوانم
اما نه
ساکت می مانم
تا در سکوت ارامت
از یاد من دور شوی...

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.




یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...


Photo


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...

میدانستـَـــــــــم رویــــــــ ـــــــا بود ...

مــَــن و تـــــُ ــــو !؟

 بَعـــــــــید بـود آن هَمه خـــــ ـــــوشبختی !!!

حَتـــی در تَــــ ـــصـور ِخُـدا هـم نبود... 

حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد !


دُعـاهــ ـــــ ــــ ــای من گُــناه بـودند !!! ‏


می دانید؟آدمی که یک دفعه روحش پر بکشد برود کم کم تبدیل می شود به دیوار.هرکس به طرفش بیاید با سر به دیوار برخورد می کند و کمانه می کند.تقصیر خودمان نیست ها.جسم بی جان کم کم سفت می شود.می شود دیوار بتونی.اما این دیوار که پی ریزی نشده است.کافیست تلنگری بخورد تا ترک بردارد این دیوار.ماها خیلی زود ترک برمی داریم.می شکنیم.تازه جسد شده ایم که.بوی گندمان دنیا را برمی دارد.دور و بری هایمان را هم عذاب می دهیم با بودنی که از نبودن بدتر است.گناهی نکرده اند که باید بوی گندِ احساسات یک مرده ی متحرک را تحمل کنند که.مردشور خودمان و احساساتمان را ببرد.




شنبه بیست و چهارم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...


جمعه بیست و سوم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...

 خیلی تفاوت وجود دارد

میان کسی که تو را می خواهد

 و

کسی که تو را هم می خواهد


سه شنبه سیزدهم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

....


بالاخره یاد میگیری از یک دوستت دارم ساده برای دلت یک خیال رنگارنگ نبافی...
که رابطه یعنی بازی و اگر بازی نکنی می بازی...
که داستانهای عاشقانه از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود میگیرند...
که سر چهار راه با تهدید یک هوس شیرین چشمک می زند...
یاد میگیری که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...
که باید صورت مساله ای پر ابهام باشی نه یک جواب کوتاه و ساده...
که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی نه بازوی بغل دستی ات را...
روزی میفهمی در انتهای همه ی گپ زدنهای دوستانه باز هم تنهایی....
و این همان لحظه ای است که همه چیز را بی چون وچرا می پذیری ...
با رویی گشاده و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمیدانی....
دیر یا زود این را میفهمی..


یکشنبه یازدهم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...


گاهی باید در اوج نیاز ..

نخواست !


                                                     ارام میبوسمت از این دورها

چشمانت را که ببندی

حس میکنی طعمش را....



چهارشنبه هفتم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...

به شروع ها دل خوش نکن

همیشه حرف های اصلی

لحظات اخر زده میشود...!!!


سه شنبه ششم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...


از یه جایی به بعد...

 

دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدی... حتی اگه تنهایی کلافه

 

ات کرده باشه .....


از یه جایی به بعد...

 

باور می کنی کسی برای تنها نموندنِ تو نمیاد ....

 

اگه کسی میاد برای تنها نبودنِ خودشه .....

 

از یه جایی به بعد...

 

وقتی کسی بهت می گه دوستت داره ، لبخند می زنی و ازش فاصله می گیری ....

 

از یه جایی به بعد...

 

دیگه گریه نمی کنی....

 

فقط یه بغض همیشگی هست که بهش عادت می کنی.....

اگرم گریه کنی به خیسی و اشکات عادت می کنی...

 

 

به بغض و گرفتن دل و قلبت عادت می کنی...

 

از زندگی هم متنفر می شی...

از یه جایی به بعد...

 

هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ می شه ......

 

اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی.....

 

از یه جایی به بعد...

 

دیگه حرفی برای گفتن نداری....

 

ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی .....

 

میری تو لاک خودت.....

 

از یه جایی به بعد...

 

از اینکه دوستت داشته باشن می ترسی....

 

جای دوست داشته شدن ها،توی تن و قلب و فکرت می سوزه.....

 

از یه جایی به بعد...

 

فقط یک حس داری، حس بی تفاوتی .....

 

نه از دوست داشته شدن خوشحال می شی


نه دوست داشته نشدن ناراحتت می کنه.....

 

از يه جايي به بعد از دنيا و زندگي متنفر مي شي، از هر چيزي كه فكرشو بكني

 

بدت مياد...

 

يه هيچ مطلق مي شي...

 

از یه جایی به بعد...

 

توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی و سکوت .....

 

از یه جایی به بعد...

 

خدا رو هم ديگه باور نداري ....

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی...پیر میشی!

 

 

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی...می بری!

 

 

از یه جایی به بعد دیگه تکراری نمیشی...زیادی میشی!

از یه جایی به بعد

ادم دیگه دوست نداره همه چی درست بشه!

دوست داری فقط

همه چی تموم بشه


 بی تو هم می شود زندگی کرد

قدم زد

چای خورد

فیلم دید

سفر رفت.

 

فقط،

بی تو نمی شود

به خواب رفت!

 .

از يه جايي به بعد

 

ديگه درگير هيچ دو راهي نميشي چون ديگه برات فرقي نميكنه كدوم راه به كجا ختم ميشه ..!

 

از یه جایی به بعد

 

گوشیت نقش ساعت رو واست داره ، اما

از یه جایی به بعد

گوشیت

.

.

.

.

دیگه هیچ نقشی واست نداره....

از یه جایی ببعد...

هیچی برات نمیمونه جز یه مشت خاطره که زره زره همه ی وجودتو میخوره و آبت میکنه


دوشنبه پنجم اسفند 1392  توسط نیمه ی من  |

 

...


هر روز

     از بغض تا گریه می آیم

رؤیاهایم را

           میان شعرهایم جا می گذارم

و در پایان چشمانم

                  با کفش های پر از باران

                                           به خانه بر می گردم

آن جا که نبودنت

                  همه جا هست

و پنجره

       نگران شمعدانی است

                                 که دیگر

                                      چرا میل به گل نمی کند!


شنبه نوزدهم بهمن 1392  توسط نیمه ی من  |

 


حال من خوب است
اما تو باور نکن!



 

 

 

 

 

 

RSS 2.0
.com
قالب میهن بلاگ تقویم جلالی


♫PlaySong♫


ابزار رایگان وبلاگ
مدل لباس

.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

اسلایدر

دانلود فیلم